ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

جاروبرقی

اوایل با صدای جارو برقی بیدار نمیشدی، بنابراین هروقت می خوابیدی من سعی می کردم که جارو بکشم، چندماهیه که واکنشهای خیلی بامزه ای نسبت به جارو برقی نشون میدی، فکر می کنی یه موجود زنده ست، خیلی با تعجب بهش خیره میشی، امروز تونستم یه چندتا عکس از این صحنه ها شکار کنم... ...
23 فروردين 1391

حموم با بابایی

تقریبا از شب سال تحویل، با بابایی میری حموم، منم بیرون حموم منتظر می مونم که تحویلت بگیرم و لباساتو بپوشونم... بابایی تقریبا هر روز حموم میکنه حالا دیگه شما هم تو این روزهایی که به سمت گرما پیش میره، میشی مثل بابایی که تندتند بری حموم... اینم عکس بعد از حموم دیشب... ...
23 فروردين 1391

همسایه

امیرعلی جون متولد اوایل اسفندماه 90،همسایه ی پایینمونه، قراره همبازیه شما بشه،ببین ماشاالله چه نانازیه... ...
20 فروردين 1391

کردان

این بار دوم بود که با هم رفتیم کردان، بار اول کوچیکتر بودی و هوا سرد بود و ما از ترسمون که سرما نخوری اصلا از ماشین پیاده نشدیم، بیشتر راه رو هم خواب بودی... اینبار با حانیه و هومن رفتیم، اولش یه چرت کوتاه زدی و سرحال بیدار شدی، کلی شیرین کاری می کردی و دوست داشتی تو جمع بچه ها باشی، اینجا هم که داری ماشین سواری می کنی و به فرمون هم رحم نکردی... برگشتنی هم برای بار اول رفتی مغازه بابامحسن و با محیط کار بابا هم آشنا شدی... ...
19 فروردين 1391

آرامش

برای خاله مریم خواستگار اومده بود، بردمت تو اتاق، بابا جون نشسته بود رو صندلی ماساژ، دادمت بغل بابا جون، برگشتم دیدم با آرامش بغله بابایی خوابیدی... ...
19 فروردين 1391

آتلیه

امروز ساعت هشت و نیم صبح با مامان جون و عمه فهیمه رفتیم خونه ی عمه هدی در سردار جنگل، در همسایگی عمه هدی یه آتلیه عکاسیه که عمه تعریفشو خیلی می کرد، منم روز قبلش هماهنگ کردم برای شما وقت گرفتن... کتایون جون خیلی مهربون بود و خیلی محیط آتلیه شو دوست داشتم، مامان جون حسابی برای به خنده در آوردن و سرحال شدن شما تلاش کرد که حسابی ازشون ممنونم... موقع انداختن عکس، منم با دوربین خودم یه چندتایی عکس گرفتم که اینجا میزارم یادگاری از مامان ندای عکاس... اینجا قبل از اومدن کتایون جونه   و این هم هنر مامان ندااااااااااااااااااااا ...
17 فروردين 1391

8ماهگی

سلام قند عسلم امروز 15 فروردین، تقریبا یک سال از ایجاد این وبلاگ برای تو می گذره، الان که به اون روزا فکر می کنم باورم نمیشد یه روزی وقت گذشتن یه پست تو کنارم نشسته باشی و با اشتیاق به کیبرد و مامانی نگاه کنی، اصلا باورم نمی شد که مادر شدن این همه لذت داره، اصلا باورم نمی شد که اینقدر لایق باشم که همچین فرشته کوچولویی هدیه م باشه، آره عزیزم، اصلا باورم نمی شد و نمیشه، فقط به تو نگاه کردن، فقط به تو فکر کردن، فقط به تو لبخند زدن همه ی دنیامه...   عزیزم امروز هشت ماهه شدی، عزیز دلم مبارکه مبارک... دیگه کامل می شینی، خودت صاف می کنی و به اطراف نگاه می کنی، خیلی کنجکاو شدی، گاهی خودت و لوس می کنی، گاهی خجالت می کشی، ...
15 فروردين 1391